تبلیغات
قلم بی قلم

خواب شماره 717

نویسنده : عاصی. شنبه 17 مهر 1395 09:51 ق.ظ  •   

برو مهندسی حبیب بگیر هی حبیب حبیب...اه
-انقدام عاشق نیستم.
پس چرا با واسطه ماشینش رو بالاتر از قیمت خریدی؟
-ماشین خوبیه می ارزه.
می خواستی پول بیشتری بهش بدی 
-بلاخره زن و بچه خرج داره.
بخدا این خواب دیدنات هم بخاطر اینه که هی بهش فکر میکنی.

-هان....بهت گفتم خواب دیدم بچمو بغل کردم که برم گفت ... 
هیشششش.....چیزی نیس.یکم تب کردی.هیچی نگو
- من فقط دورادور هواشو دارم.کاری به کسی ندارم.آزارم که به کسی نمیرسه.
چرا،آزارت به خودت رسید.کُشتی خودتو
-راحتم با این سیستم.آره.حالم بهتره.بذار بقیه خوابمو تعریف کنم راستی میدونی خواب شماره چند میشه؟
رویش را به سمت پنجره چرخاند تا اشک هایش را نبیند گلویش را صاف کرد و گفت: خواب 717 اُم.


آخرین ویرایش: شنبه 17 مهر 1395 10:09 ق.ظ

دیوونه.

نویسنده : عاصی. جمعه 12 شهریور 1395 02:30 ب.ظ  •   

با تمام اشتباه بودنت، هنوز هم گاهی دل تنگت می شوم.پناه میبرم به خاطره ی صفحه 175.چشم هام رو می بندم و غرق حال خوش همان چند ساعت میشوم.هرچقدر هم دوستم نداشتی، حاضرم قسم بخورم آن روز تو هم به اندازه من عاشق بودی.

آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 شهریور 1395 11:21 ب.ظ

گیس

نویسنده : عاصی. سه شنبه 26 اسفند 1393 12:18 ق.ظ  •   

هنوز بیکلام گوش میدم.بهم فرصت میده تا لحظه هایی که میخوام رو با جزییات دقیق;دیالوگ ها و صورت ها مرور کنم. صورت ها...مثل صورت تو.مغرور و نگاهی که منو یاد غروب های داغ مرداد میندازه.
مثل حرف های من.بیت های ناب از سعدی و وحشی که تو معنی هیچ کدوم رو نمی فهمیدی.فقط سرت رو تکون میدادی و رانندگی میکردی.شاید آفرین میگفتی.نمیدونم.
من برای فراموش کردن سفر میکنم.از این شهر به اون شهر.با شناسنامه های جعلی و شخصیت های ساختگی.گاهی مسیح.گاهی محراب.مهم نیست.فقط کسی نفهمه من همونی ام که مو هاشو قیچی زد تا برای تو یادگاری بسازه.
بیکلام گوش میکنم که یادم بیاد کجا خودمو گم کردم


پ.ن:گوشه انگشتام هنوز خونیه و درد میکنه.


secret garden-just the two of us




آخرین ویرایش: سه شنبه 26 اسفند 1393 05:44 ق.ظ

پیژامه های راه راه

نویسنده : عاصی. چهارشنبه 13 اسفند 1393 05:46 ب.ظ  •   

اینکه خودت بدونی افسردگی داری خیلی هم ناراحت کننده نیست ؛چون مجبور نیستی برای تشخیص مرضت از یه عده  لاشخور به اصطلاح روان شناس وقت بگیری.این آگاهی رو مدیون گوگل و بلند ترین انگشت دستم ام که بی دریغ هرجا بهش احتیاج داشتم خودش رو نشون داده.مثل جلسه پنجم مشاوره دکتر کیومرث که کارش رو با یک سوال درپیت شروع کرد:پوست دستتو میخوری؟دستات به این قشنگی.!نگاش کردم.انگار خودش فهمید برای رام کردن وحشی بیقراری مثل من روش خوبی رو انتخاب نکرده.روش خود دلسوز پنداری!کاش لااقل میپرسید :حالا انقد خودتو آزار میدی طرف برمیگرده؟منم بغضم میترکید و بعد چندسال به کسی حرفی میزدم.بلکه سبک میشدم.در عوض با یک خنده مصنوعی گفت عیبی نداره برای اینم  وقت جدا بگیر به خانم نادری میگم تخفیف ویژه برات بزنه!دیگه نتونستم تحملش کنم . یه انگشت ناقابل نشونش دادم و در برابر چهره ی مات و مبهوتش زدم بیرون.گریه کردم.برای خودم که کارم به یکی از این آدما افتاده بود.کسایی که خودشونو دلسوز و نگران نشون میدن اما در واقع از روح زخم خوردت و حال خرابت بیشتر پول درمیارن پس مریض نگهت میدارن و  تا لحظه آخر پول میگیرن.یاد گذشته ها افتادم.زمانی که مثل خیلی های دیگه موهای بلند;صورت آرایش کرده ی مرتب با یک لبخند ملیح داشتم که چال گونه ام رو به رخ همه میکشید.نمیدونم کی و حتی یادمم نمیاد کجا یا چطور زنانگیم رو جا گذاشتم .نمیدونم شاید کسی  اونو ازم دزدید.به خودم که اومدم دیدم یک دستم حساب های شرکته یک دست دیگم سیگار و قرص مسکن.صورتم زمخت و خشن شده بود و کنار انگشتام  خونی و دردناک..انگار از اول همینقدر یاغی و بی رحم بودم.هرچی باشه مطمنم پای یکی از این خود دلسوز پندار های پول پرست وسط بوده.کلید انداختم و اومدم تو.یک جور تشویش بغض آلود توی تک تک وسایل خونم موج میزد.انگار همشون نگرانم بودن به خصوص بالشت زردم که میگفت لا اقل بیا یه کم بخواب خسته شدی...
وقت خواب نبود.با کلی مکافات یه کوله پیدا کردم.اول از همه بالشتم رو چپوندم و دوتا تیشرت تمیز.مونده بودم بین دامن و پیژامه...بی درنگ پیژامه رو برداشتم و فرار کردم.از ملاحت ساختگی.از این محنت  که مثل کالایی باشی مهربون  و تر تمیز بلکه یکی از تو خوشش بیاد و با چند سکه تمام بهار آزادی بخردت.باید میرفتم.اینجا کسی ازم نمی پرسید:حاضری برای من قهقه بزنی؟میخام باقی عمرم این صدا رو بشنوم...!!!

تقدیم به نادیا و تمام حس های خوبش
 با احترام عاصی


آخرین ویرایش: سه شنبه 9 شهریور 1395 11:35 ب.ظ

کفش ها حنجره دارند....

نویسنده : عاصی. پنجشنبه 10 مرداد 1392 06:43 ق.ظ  •   

خوابت را دیدم چند وقت پیش.همان ژاکت کهنه ی موروثی ات را پوشیده بودی.آبی روشن با حاشیه های نفتی و کاراملی.قهوه  مزخرفی خوردیم....
 قهوه ترک می خواهم.غلیظ با سه دانه شکر و  یک قطره شیر.شاید انقلاب داشته باشد.انقلاب؟؟؟شاید بازار .نمیدانم انتهای خط.دنبال یک پیرمرد ارمنی میگردم . بهتر قهوه را می شناسد.تا بحال ندیدم.باید تو پیر شوی تا یک پیر مرد ارمنی را ببینم  آرمن! بین این همه پیر مرد حتما تو را می شناسم با موهای جو گندمی و پوست سفید و چشم های روشن.شاید هم با دست هایی لرزان.لرزان....آناجا ن 65 ساله بود که دست هایش می لرزید یک بار هم فادیز را فالش زد. برای همیشه پیانو را ترک کرد.
واگن خانوادگی مزخرف است.مردها غصب کرده اند....
کتانی , ورنی نوک تیز, گیوه ,پوتین ,بوت. پوتین ها گلی اند.ورنی ها برق میزنند و گیوه چرک است اما بوت....بوت چیز دیگری ست.عمر چرمش قد نمیداد وگرنه  فکر میکردم آن هم موروثی است.
_شیخ الرئیس
پوتین ها می خندیدند.خنده که نه نعره می زدند.
_ کل ننداز با من دفه بعدی بجا مارس گلابیت میکنم.
مارس؟؟؟تخته می زدند.؟.کری خواندش گرفته بود.نراد نبود.نراد های واقعی بلوف نمی زنند. هرچه لفظ بیاورند همان می نشیند.به نظرم او فقط  مار پله را جفت 6  می آورد.
_کله رو کی میدی؟
بوت به جمع ما اضافه شد.نعره ی پوتین ها خفه شد.لبخند داشت.از این پایین فقط چال لپش را دیدم.کلاهش را تا انحنای بینی پایین کشیده بود.نه بوی واکس نه چرم.عطر مردانه که با دود سیگاری چیزی مخلوط شده باشد.ریه ها را باید این جور مواقع پر کرد. فاستونی فاق کوتاهی رویشان را پوشانده بود.فاقش را چطور دیدم نمیدانم.آستین های سفید و آهار خورده و یک ژاکت  آبی روشن با حاشیه های نفتی و کاراملی. ژاکت موروثی ات را هم برده بودی؟؟؟ یادم نیست.انگشتانش را زیر بارانی اش پنهان کرده بود.سفید بودند و  کشیده مثل کلاویه های پیانو.
_مسافرین محترم ایستگاه پایانی میباشد مسافرینی که قصد ادامه مسیر به سمت.....
واگن  خالی شد. پوتین ها رفتند.من و بوت آخر از همه. آهسته و موقر راه می رفت.آرمن...آرمن بایست...آرمن...
_بله
بوت  کلاهش را برداشت.خیره نگاهم میکرد.نه بی تفاوت بود نه کلافه.کاش عصبانی میشد.به چشم های نافذ شرقی اش می آمد.آرمن نبود.ژاکتش را روی شانه هایم انداخت.
_ سردتان می شود.چیزی نپوشیدین.
لبخند زد.
_ترک بدون شکر. تلخ تلخ..
دستورالعمل آرمن انگار کهنه شده بود.ترک تلخ هم می تواند خوب باشد.
قهوه را باید  با یک بوت خورد آن هم اول صبح.این کشف امروزم بود...




برچسب ها: قهوه ، بوت ، کافه پیانو ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 بهمن 1392 10:51 ب.ظ

شعر روی شیشه های بخار گرفته...

نویسنده : عاصی. چهارشنبه 1 خرداد 1392 09:37 ب.ظ  •   

شیشه های بخار گرفته .نزدیک است که قطره شوند.بخارها درشت و درشت تر می شوند.مثل عرق های روی پیشانی ام و هرم داغ دست هایم که آخرین تلاش های بخار ها را سرکوب کرد.ریختند. عرق ها از روی پیشانی ام ریختند و این یعنی تمام شد.دیگر جایی برای نوشتن شعر نمانده بود.گریه  می کردم.او نمی دانست که شعر بی رنگ روی شیشه با سفیدی برف ها پر می شود و انگار از آسمان به جای برف ;شعر می بارد!تحصیل کرده بود.منطق میدانست و سیگار می کشیدو منطق یعنی بمیر یا آنطور که می خواهد باش."منطقی باش شعر گفتن  بچه بازی نیس..هس؟" گفت و سیگارش را کشید دو پک یه حلقه....و من در دود های پیچ در پیچ سیگارش دنبال رابطه منطق و شعر گفتن و نوشتن روی شیشه های بخار گرفته بودم.....سرفه هایش تمامی نداشت...ولی تمام شد و من نفس  نفس میزدم از دود و از منطقی شدنم!!!!!!به دست هایم نگاه میکرد مات و سرد و من به گردنش که جای انگشت هایم اثر بوسه ها را پاک کرده بود...گریه میکردم.هرگز نفهمید که چرا شعر را باید روی شیشه های بخار گرفته نوشت.
 کنارش خوابیدم و  چشم هایش را بستم و به جای او به سیگار متلاشی شده اش پک زدم
 دود; بوی جسد را خفه میکرد...


برچسب ها: قتل عمد با کلاشینکف ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 بهمن 1392 10:52 ب.ظ

مصائب دوشیزه

نویسنده : عاصی. جمعه 30 فروردین 1392 09:47 ق.ظ  •   

کار که میکنم ذهنم باز می شود.انگار سلول های خاک خورده مغزم  به جنب و جوش می افتند. دائما سوالی ذهنم را درگیر می کند;تو شبیه کی هستی؟

به سر نخ که نزدیک می شوم صدای تق تق مزخرف قاشقی که به ماهیتابه می کوبد رشته افکارم را پاره می کند.لعنتی تمامش کن سوسن...

پیاز های  سوخته چسبیده اند.اعظم خانم دست تنهاست.آرام و قرار ندارد.نذری می دهند امشب....

اجازه نمی داد به چیزی دست بزنم حتی برنج ها را هم دستم نداد.گفت خسته می شوی . تو طی بکش.طی خشکی را به دستم داد و گفت مشغول شو.بهانه می آورد .از نگاهم فرار میکرد..انگار فهمیده باشد که حرف هایش با خانم فتوحی را شنیده ام.هوا گرگ و میش بود اما این دخمه روز و شب برایش فرقی ندارد.چشم چشم را نمی بیند.حاج خانم قسم و آیه می آورد که بیگم جان ترو به ابالفضل قسم دست این پتیاره نخوره به دیگ; نذرم حروم میشه و ......زیر نور  چراغ چقدر چهره اش کریه تر بود.نفرت انگیز بود. استخوان هایم درد می کرد.از سنگینی حرف هایش.از حقارتی که تحمل میکردم.شاید اگر  جرات داشتم دهانش را پر خون میکردم....من مجازاتم را کشیده ام .توبه کردم.تو کی هستی که......

فرار کردم.از میان راه پله.از کوچه های تنگ ذهنم . از اتاق خالی ایی که یک تخت و میز کهنه ی تهوع آور داشت.از زیر سیگاری های پر و از چشم های سیاهی که  زیر آرایش غلیظ جان می کندند.از نیم بطر عرقی که آن شب  به جا مانده بود و حس رو دربایستی با خودم که بخورم یا نه؟؟؟از نئشگی های عمدی و از گذشته ی چرک خودم.....

دیگر سیگار نمی کشیدم. برای آرام شدن فقط اشک می ریختم مثل همه ی زن ها!....

آی پری....لای درز کاشی دنبال چی می گردی؟؟؟اعظم خانم  می خندید.:انقدر اینجا قل نخور.برو نخواستم طی بکشی

شاید درز کاشی ها مرا به سر نخ برسانند تو شبیه...

تق تق تق تق تق......

 من هم نذر میکنم.به شهره قول دادم که برایش ببرم.و برای همه آنها که ته خیابان ولیعصر می ایستند.....

 

 

 

 

 



برچسب ها: غم و قصه ، مصائب دوشیزه ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 بهمن 1392 10:52 ب.ظ