تبلیغات
قلم بی قلم - مصائب دوشیزه

مصائب دوشیزه

نویسنده : عاصی. جمعه 30 فروردین 1392 09:47 ق.ظ  •   

کار که میکنم ذهنم باز می شود.انگار سلول های خاک خورده مغزم  به جنب و جوش می افتند. دائما سوالی ذهنم را درگیر می کند;تو شبیه کی هستی؟

به سر نخ که نزدیک می شوم صدای تق تق مزخرف قاشقی که به ماهیتابه می کوبد رشته افکارم را پاره می کند.لعنتی تمامش کن سوسن...

پیاز های  سوخته چسبیده اند.اعظم خانم دست تنهاست.آرام و قرار ندارد.نذری می دهند امشب....

اجازه نمی داد به چیزی دست بزنم حتی برنج ها را هم دستم نداد.گفت خسته می شوی . تو طی بکش.طی خشکی را به دستم داد و گفت مشغول شو.بهانه می آورد .از نگاهم فرار میکرد..انگار فهمیده باشد که حرف هایش با خانم فتوحی را شنیده ام.هوا گرگ و میش بود اما این دخمه روز و شب برایش فرقی ندارد.چشم چشم را نمی بیند.حاج خانم قسم و آیه می آورد که بیگم جان ترو به ابالفضل قسم دست این پتیاره نخوره به دیگ; نذرم حروم میشه و ......زیر نور  چراغ چقدر چهره اش کریه تر بود.نفرت انگیز بود. استخوان هایم درد می کرد.از سنگینی حرف هایش.از حقارتی که تحمل میکردم.شاید اگر  جرات داشتم دهانش را پر خون میکردم....من مجازاتم را کشیده ام .توبه کردم.تو کی هستی که......

فرار کردم.از میان راه پله.از کوچه های تنگ ذهنم . از اتاق خالی ایی که یک تخت و میز کهنه ی تهوع آور داشت.از زیر سیگاری های پر و از چشم های سیاهی که  زیر آرایش غلیظ جان می کندند.از نیم بطر عرقی که آن شب  به جا مانده بود و حس رو دربایستی با خودم که بخورم یا نه؟؟؟از نئشگی های عمدی و از گذشته ی چرک خودم.....

دیگر سیگار نمی کشیدم. برای آرام شدن فقط اشک می ریختم مثل همه ی زن ها!....

آی پری....لای درز کاشی دنبال چی می گردی؟؟؟اعظم خانم  می خندید.:انقدر اینجا قل نخور.برو نخواستم طی بکشی

شاید درز کاشی ها مرا به سر نخ برسانند تو شبیه...

تق تق تق تق تق......

 من هم نذر میکنم.به شهره قول دادم که برایش ببرم.و برای همه آنها که ته خیابان ولیعصر می ایستند.....

 

 

 

 

 



برچسب ها: غم و قصه ، مصائب دوشیزه ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 بهمن 1392 11:52 ب.ظ

جمعه 11 فروردین 1396 04:25 ب.ظ
Wow, that's what I was looking for, what
a information! existing here at this weblog, thanks admin of
this site.
پنجشنبه 10 مرداد 1392 08:46 ق.ظ
سلام وبلاگ جالبی دارین..
ممنون میشم به انجمنم بیاید و توش عضو شین http://www.forum.no1-phone.ir
:)
سه شنبه 14 خرداد 1392 10:25 ق.ظ
قبلا این داستان را خوانده بودم ولی نمی توانستم حسم را بیان کنم و حالا هم از بیان آن عاجزم رویا پردازی با بیانی ساده اما عمیق
عاصی.
ممنون.سعی میکنم بهتر هم بنویسم
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 09:41 ب.ظ
جالب بود شما ذهن بسیار قوی در این زمینه دارید وبا تمرینو تکرار پرورشش بدین
موفق باشین
عاصی.
تشکر!
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 11:50 ب.ظ
بنویس که قصه شاید به یه دردی خورد
شعر که چرته(مطمئنن باید جای چرت یه کلمه ی دیگه بکار ببری)
عاصی.
بعله!
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 07:03 ق.ظ
دوشیزه چرا نمی نویسی:؟
عاصی.
در دست احداثه!
شنبه 31 فروردین 1392 04:33 ب.ظ
عنوان خدااا
مصائب دوشیسزه:)
عاصی.
متشکرم.مرسی مرسیییییییییییییییییییییی
شنبه 31 فروردین 1392 04:28 ب.ظ
وای چقد بزرگ شدی:))
آفرین خیلی وبه اصن انگار که صد ساله می نویسی
منم مثه پوریا فقط می خونمُ لذت می برم:)
عاصی.
فدایگانت!
حالا من روم نشد به پوریا بگم ولی شما غلط میکنی فقط میکنی.یه نظر هم میذاری!
شنبه 31 فروردین 1392 11:20 ق.ظ
جالبه. دوست داشتم این یك داستان بلند باشه حس ظریف و خوبی بهم داد.
از ادبیاتت خوشم میاد یه جور فریاد داره كه آدم دوست داره بشنوه
عاصی.
به به منور کردین وب منو!ممنون امیدوارم بهتر بنویسم
جمعه 30 فروردین 1392 02:40 ب.ظ
عزیزم دیدن اسم قشنگ تو زیر این داستانها دلچسب است.خیلی بخوان...رمان شعر و همه چیز...و خوب طبیعتا خیلی بنویس...ولی در لاک خودت فرو نرو و اجاه نده هیچ مشکلی بر امکان زیبایی به نام زندگی غلبه کند...هیچ غم و غصه ای را دوروبر اسمت نبینم...هزاران بار دوستت دارم
عاصی.
آویزه ی گوشم میکنم
تیلیون بار دوستت دارم
جمعه 30 فروردین 1392 02:16 ب.ظ
اینجا دیگه نظر خاصی نمی تونم بدم که :)
فقط می خونم
عاصی.
همین که من بفهمم اینجا بودی کافیه!حالا کارشناسی نظر نده!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.