تبلیغات
قلم بی قلم - پیژامه های راه راه

پیژامه های راه راه

نویسنده : عاصی. چهارشنبه 13 اسفند 1393 05:46 ب.ظ  •   

اینکه خودت بدونی افسردگی داری خیلی هم ناراحت کننده نیست ؛چون مجبور نیستی برای تشخیص مرضت از یه عده  لاشخور به اصطلاح روان شناس وقت بگیری.این آگاهی رو مدیون گوگل و بلند ترین انگشت دستم ام که بی دریغ هرجا بهش احتیاج داشتم خودش رو نشون داده.مثل جلسه پنجم مشاوره دکتر کیومرث که کارش رو با یک سوال درپیت شروع کرد:پوست دستتو میخوری؟دستات به این قشنگی.!نگاش کردم.انگار خودش فهمید برای رام کردن وحشی بیقراری مثل من روش خوبی رو انتخاب نکرده.روش خود دلسوز پنداری!کاش لااقل میپرسید :حالا انقد خودتو آزار میدی طرف برمیگرده؟منم بغضم میترکید و بعد چندسال به کسی حرفی میزدم.بلکه سبک میشدم.در عوض با یک خنده مصنوعی گفت عیبی نداره برای اینم  وقت جدا بگیر به خانم نادری میگم تخفیف ویژه برات بزنه!دیگه نتونستم تحملش کنم . یه انگشت ناقابل نشونش دادم و در برابر چهره ی مات و مبهوتش زدم بیرون.گریه کردم.برای خودم که کارم به یکی از این آدما افتاده بود.کسایی که خودشونو دلسوز و نگران نشون میدن اما در واقع از روح زخم خوردت و حال خرابت بیشتر پول درمیارن پس مریض نگهت میدارن و  تا لحظه آخر پول میگیرن.یاد گذشته ها افتادم.زمانی که مثل خیلی های دیگه موهای بلند;صورت آرایش کرده ی مرتب با یک لبخند ملیح داشتم که چال گونه ام رو به رخ همه میکشید.نمیدونم کی و حتی یادمم نمیاد کجا یا چطور زنانگیم رو جا گذاشتم .نمیدونم شاید کسی  اونو ازم دزدید.به خودم که اومدم دیدم یک دستم حساب های شرکته یک دست دیگم سیگار و قرص مسکن.صورتم زمخت و خشن شده بود و کنار انگشتام  خونی و دردناک..انگار از اول همینقدر یاغی و بی رحم بودم.هرچی باشه مطمنم پای یکی از این خود دلسوز پندار های پول پرست وسط بوده.کلید انداختم و اومدم تو.یک جور تشویش بغض آلود توی تک تک وسایل خونم موج میزد.انگار همشون نگرانم بودن به خصوص بالشت زردم که میگفت لا اقل بیا یه کم بخواب خسته شدی...
وقت خواب نبود.با کلی مکافات یه کوله پیدا کردم.اول از همه بالشتم رو چپوندم و دوتا تیشرت تمیز.مونده بودم بین دامن و پیژامه...بی درنگ پیژامه رو برداشتم و فرار کردم.از ملاحت ساختگی.از این محنت  که مثل کالایی باشی مهربون  و تر تمیز بلکه یکی از تو خوشش بیاد و با چند سکه تمام بهار آزادی بخردت.باید میرفتم.اینجا کسی ازم نمی پرسید:حاضری برای من قهقه بزنی؟میخام باقی عمرم این صدا رو بشنوم...!!!

تقدیم به نادیا و تمام حس های خوبش
 با احترام عاصی


آخرین ویرایش: سه شنبه 9 شهریور 1395 10:35 ب.ظ

سه شنبه 19 اسفند 1393 07:15 ب.ظ
خوندم.
یکشنبه 17 اسفند 1393 03:31 ب.ظ
و غم ناک...
یکشنبه 17 اسفند 1393 03:26 ب.ظ
و غم ناک...
یکشنبه 17 اسفند 1393 03:25 ب.ظ
اوم، قشنگ بود
اولش خوب شروع نشد از نظرم، خشن بود یه جورایی
اون جاش که نوشته بودی همه نگرانم بودن، مخصوصن بالشت زردم، فوق العاده بود
عاصی.
منم خاستم خشن و تلخ باشه، پس خوب نوشتم که متوجه خشن بودنش شدی و غمگین البته
پنجشنبه 14 اسفند 1393 05:34 ب.ظ
مثل همیشه پر از حرف های نگفته است.
کلمات ناپیدایی که باید از عمق حروف دیگه بیرون کشید .با یه ذره سس درد و دیده نشدگی از طرف اجتماع.
عالی
عالی
عالی
به امید روزی که یه مجموعه عالی چاپ بشه.
عاصی.
متشکرم کاش اسمتو می نوشتی
چهارشنبه 13 اسفند 1393 11:14 ب.ظ
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
همیشه بنویس
منتظرم یاسی
بذار بدرخشی و نورت کور کنه هرکیو که نمیتونه خورشیدو ببینه...
عاصی.
ممنون رفیق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.